Wednesday, January 27, 2010

حرفهایی که نزدم

من، لب تاپ، پنجره ، سقفهای شیروانی از دور پیدا و آدمهایی که گهگایی از جلوی چشمهایم رد میشوند لوکشین تکراری هر روزه من است. گاهی نوشتن خیلی سخت میشود مثل الان که نمیدانم چه میخواهم بگویم اصلا چرا باید چیزی بنویسم شاید به خاطر اینکه خیلی وقت است پست جدیدی به وبلاگم اضافه نکردم. بهتر است از زندگی بنویسم و از حرفهایی که تا حالا کمتر به زبان آوردم. بهتر است به چیزهایی فکر کنم که هیچ وقت برایم مهم نبودند و آنقدر وجودشان بدیهی شده که نبودشان غیرممکن به نظر میرسد.مثل همین دستها که الان دارند تایپ میکنند یا همین چشمها که به مانیتور دوخته شده . خوب اگر همین ها نبودند که من نمیتوانستم اینجا بنشینم وبرای خودم احساس روشنفکری کنم و یکسری چرندیات بنویسم .آنوقت زندگی شاید خیلی فرق میکرد و شاید من اصلا یک آدم دیگری میشدم. نمیدانم چرا بعضی وقتها به سرم میزند و از سر بیکاری احساس پوچی میکنم غافل از اینکه اگر هیچ چیزی هم نداشته باشم باز حداقل ازآن آدمی که کور است و معلول است خیلی خوشبخترم. باید به خودمان بفهمانیم که احساس خوشبختی کردن کار سختی نیست فقط باید قدر همان روزمرگیهای تکراریمان را بدانیم که شاید اگر همانها هم یک روز نباشند زندگی خیلی تحملش سخت ترمیشد. پس باید به خودم بگویم که این پنجره را دوست دارم حتی اگر سالها پشتش بنشینم .کسی چه میداند شاید خیلی آدمهای دیگر پشت پنجره نشسته باشند و قدر خوشبختی خودشان را ندانند.آخراین روزها احساس بدبختی کردن مد شده.

و باز طرح







Friday, August 21, 2009

حرفه: هنرمند



بچه که بودم وقتی پدرم ساز میزد ناخوداگاه ریتم آهنگ رو با خودم زمزمه میکردم. بزرگتر که شدم ساز زدن رو هم یاد گرفتم و کم کم توی مدرسه و هر جایی که میشد آواز هم میخوندم . چند سالی گذشت که بعد از درس خواندن های زورکی تازه فهمیدم تنها چیزی که آرومم میکنه هنره. حالا هر چی میخواد باشه: سینما، موسیقی، آواز، کاریکاتور و آخرش هم شدم نقاش. حالا این وسط چقدر ساز مخالف شنیدم و چقدر پول بی زبان خرج علایقم کردم خودش داستانی داره. چند سالی میشه که نقاشی میکنم و به قول معروف هنرمندم. وقتی هنرمند بودن را به خودت القا میکنی حواست به یه چیزهایی هم باید باشه. مثلا حرفهای خاله زنکی نزنی، لباس خاص بپوشی، حرفهای خاص بزنی، دوستان خاص داشته باشی و خلاصه آدم متفاوتی باشی. البته اینهایی که میگم همش از سر اجبار نیست گاهی وقتها هنر کم کم تو رو به همین سمت پیش میبره که مثلا به عنوان یک زن همه فکرت تو خریدن لباس و همچشمی کردن نباشه و وقتت رو با غیبت کردن ومهمونی رفتن هدر نکنی. از وقتی احساس کردم که یک هنرمندم سعی کردم شخصیتم رو رشد بدم. سعی کردم خودم رو توی نقاشیام نشون بدم و به اطرافیانم بفهمونم که دنیای من با دنیای اونا خیلی تفاوت داره ولی هر دفعه بیشتر از قبل شکست میخوردم. نمیدونم چند درصد آدمها میتونن رنجی رو که یک هنرمند واسه خلق اثرش کشیده و احساسی رو که پشت اون هست درک کنند. ولی مطمئنم تعدادشون زیاد نیست. این رو از اونجایی میگم چون آدمهایی رو دیدم که اومدند و برای دلخوشی من نگاهی سر سرکی به کارهایم انداختند و بعدش با تمام غرور جلوم نشستند و کلی چرند گفتند که ما حصلش این بود: تو داری راهت رو اشتباه میری !
باز هم نمیدونم که چقدرحق با اوناست ولی از این مطمئنم که جز این راه اشتباه راه دیگه ای رو نمیتونم برم و شاید یه روزهم به قول اونا سرم به سنگ بخوره. ولی من فقط همینجوری میتونم از زندگیم لذت ببرم حتی اگه احمق ترین آدم دنیا به نظر برسم
.

Friday, August 14, 2009

پاریس، شهر عشق


تو همون نگاه اول عاشقش شدم. مگه می شد بی تفاوت از کنارش گذشت. مگه امکان داشت تو هواش نفس کشید و بهش دل نداد. مگه میشد لمسش کرد و دیوونه نشد. مثل یک خواب بود. خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت تموم بشه. تموم اون یک هفته که آسمونش رو میدیدم مثل یک رویای شیرین گذشت. انگار تمام زیباییهای دنیا رو تو خودش جمع کرده بود. حتی تک تک سنگفرشهاش بوی عشق میداد. شیرینی لهجه فرانسوی با کافه هایی که همیشه باز بودند و آوازی که از کنار رود سن می آمد نوستالژیک ترین لحظات رو به من هدیه دادند. کاش هیچ وقت تموم نمیشد. کاش اسم همه خیابانهای دنیا مثل سن میشل و مونتمارته زیبا بود. پاریس همان طوری بود که انتظارش رو داشتم،زیبا و با شکوه. کافی بود فقط یه لحظه خودت رو بهش بسپری...
حالا هر وقت لا ویه این رز رو با صدای ادیت پیاف گوش میدم پاریس با تمام قشنگیهاش میاد جلو چشمم. هر چقدر هم تمام احساساتمو به کار بگیرم باز هم نمیتونم اون طوری که بود توصیفش کنم. فقط میتونم بگم که خیلی دلم براش تنگ شده

Wednesday, August 12, 2009

صدای باد می آید



چه قدر باید پرداخت
چه قدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
ما هر چه را که باید
از دست داده باشیم از دست داده ایم
مابی چراغ به راه افتادیم
و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
چه قدر باید پرداخت ؟

فروغ فرخزاد