
Monday, August 3, 2009
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
.jpg)
روی تخت بیمارستان قائم مشهد دراز کشیده بود ونفسهای آخرش را میکشید.82 سال سن داشت و بیشتر از نصف آن را نقاشی کشیده بود.چهره اش زرد بود و به سختی نقس میکشید . شاید همان صدها کیلومتر سیگاری که به قول خودش کشیده بود او را این چنین ناتوان ساخته بود و گرنه پیرمرد زنده دلی که با شوق ما را برای نقاشی به طبیعت میبرد و با آن دستهای لرزانش نقش دل میزد حالا حالاها زود بود که از پای بیفتد.نامش استاد ترمه چی بود.
وقتی من را بالای تختش دید دستم را فشار داد و با همان لهجه شیرینش پرسید: به نظر خودت راه درستی رو انتخاب کردی؟ جواب دادم آره استاد. گفت: پس تا آخرش برو. من آخرین شاگردی بودم که به ملاقاتش رفتم.
فردای آنروز استاد بهشت را روی بومش تصویر کرد
وقتی من را بالای تختش دید دستم را فشار داد و با همان لهجه شیرینش پرسید: به نظر خودت راه درستی رو انتخاب کردی؟ جواب دادم آره استاد. گفت: پس تا آخرش برو. من آخرین شاگردی بودم که به ملاقاتش رفتم.
فردای آنروز استاد بهشت را روی بومش تصویر کرد
Sunday, August 2, 2009
دلم این روزها خیلی تنگ است

تا وقتی که باهاش بودم نمیفهمیدم چقدر با ارزشه. با همه اون سختیها، که فقط به خاطر با اون بودن واسم پیش میومد، ولی خداییش یه چیز دیگه ای بود. گرم و مهربون، صمیمی و شیطون، خیلی باصفا بود. پیشم که بود زیاد احساس دلتنگی نمیکردم، اصلا نمیفهمیدم دلتنگی چیه, فقط بعضی وقتها واسه اینکه خودمو واسش لوس کنم ادای دلتنگی رو در می اوردم ... حالا یه مدتیه که ازش دورم اون که نذاشت یهو بره، من بی وفایی کردم. نمیدونم حواسش به این هست که این روزا خیلی دلتنگشم؟ که این روزا حسابی نگرانشم؟ آخه طفلی حالش زیاد خوب نیست کار دیگه ای از دستم بر نمیاد جز اینکه صبر کنم. اینم از سر دلتنگی کشیدم, شاید اون نقش و نگارها که بوی اون رو میده حالمو جا بیاره. خدا کنه حالش زود زود خوب بشه, خدا کنه جداییمون زیاد طول نکشه خدا کنه...
همیشه دوستت دارم ایران
همیشه دوستت دارم ایران
Subscribe to:
Posts (Atom)

